
«محاکمه در خیابان»

«محاکمه در خیابان»
«محاکمه در خیابان» همچنان تم رفاقتهای اصیل و ریشهدار بین مردان طبقه فرودست را در زمان حال پیگیری میکند اما یک سویه جدید و ناخوشایند هم به آن اضافه شده است.
آن هم چیزی نیست جز نگاه تیره و تار به زن. زنانی که یا خیانتکار هستند یا مجنون، یا دروغگو هستند یا درشتگو. در واقع تم رفاقت هم بر بستر همین ویژگی زنان فیلم است که خودنمایی میکند و مردان را به بازنگری در رفاقتهای گذشته فرامیخواند.
این بازنگری در خط اصلی قصه، داماد جوان (امیر- پولاد کیمیایی) را به دنبال کشف حقیقت میفرستد و در پایان با یک دروغ لعابی از خوشی کاذب میگیرد و در خط فرعی قصه نیز تاجر ورشکسته (نکویی- محمدرضا فروتن) را به کام مرگ به دست شریک و رفیقش میفرستد.
از آنجا که فیلمهای متأخر کیمیایی همواره از مشکل داستانگویی و چند پارگی در روایت رنج میبرند، سرراست بودن نسبی قصه «محاکمه. . .» و محدود شدن آن به دو خط اصلی و فرعی را به گواهی تیتراژ باید به اصغر فرهادی نسبت داد که قصه گوی خوبی است.
ویژگی و تفاوت دیگر فیلم سیاه و سفید بودن تصاویر از ابتدا تا انتها با تونالیته زرد چرک است. این حذف رنگ توانسته در فضاسازی فیلم مؤثر باشد بخصوص با توجه به اینکه بخش عمدهای از فیلم در روز عروسی و بین زوج جوان میگذرد و طبعاً رنگ، حضوری اجتنابناپذیر در تصاویر داشته است.
قصه فیلم در فاصله بعد از ظهر تا شب میگذرد؛ در فاصلهای که داماد منتظر گل زدن ماشین است تا دنبال عروس به آرایشگاه برود ولی رفیق گرمابه و گلستانش (حبیب- حامد بهداد) او را از حقیقت تلخ خیانتکاری عروس آگاه میکند. حالا این امیر است و فرصتی چند ساعته برای کشف حقیقت.
از آنجا که این خط اصلی در بخش میانی میتواند بدون اوج و فرود به جواب برسد - با گفتوگوی امیر و مرد راننده آژانس (عبد- حمیدرضا افشار)-، این بخش با ورود یک خط قصه فرعی پر و پیمان شده است.
قصه نکویی ورشکسته که زنش (نسیم- نیکی کریمی) او را ترک کرده و با شریک و رفیقش ازدواج کرده، هر چند در امتداد همان تم رفاقتهای مردانه آسیب دیده و خیانتکاری زنان است اما به جهت بار دراماتیکی که برای اداره قصه در عرض این چند ساعت دارد، دچار نقصان است.
از همین رو است که باورپذیری بسیاری از اتفاقات مربوط به آن کمرنگ است و نمایشی بودن آنها را برجسته میکند. مهمترین اتفاق این بخش قتل نکویی به دست شریک خیانتکارش است که برای دزدی به خانه او آمده است.
در واقع این قتل آنهم به شکلی که ضربه چاقو مقابل پرده سفید نمایش فیلم خانگی، به قلب نکویی وارد میشود، فقط برای رد و بدل شد آن دیالوگهای شعر و شعارگون طراحی شده و نمیتواند عمقی پیدا کند.
به هم رسیدن دو خط قصه هنگامی شکل میگیرد که امیر با عبد قرار میگذارد و او را به زور با خود میبرد تا به حقیقت اعتراف کند. این درست همان لحظهای است که فیلم در حال رفتن به بیراهه و فراموش شدن قصه اصلی است. هر چند در بخش درگیری بین امیر و عبد هم پرداختی بیمنطق اعتراف عبد را به تعویق میاندازد تا فرصتی مناسب برای کتک کاری مردانه فراهم شود.
عروس طبق قرار در تالار عروسی منتظر میشود اما وقتی امیر نمیآید، میخواهد مراسم را ترک کند که داماد سربزنگاه میرسد. همه چیز به طرز مشکوکی خوشبینانه است و آن نمای پایانی حرف اصلی را میزند. عبد پشت فرمان عکس نسیم را نگاه میکند و خطاب به او میگوید (خداحافظ بچه. . .) خط بطلانی بر تلاش مذبوحانه امیر و آن خندههای پایانی و مهر تأییدی بر خیانتکاری زنان.
در ابتدای فیلم حبیب بعد از اینکه خبر بد را به امیر میدهد جملهای کلیدی میگوید که میتواند جمله معترضه کیمیایی به مخاطبش باشد (ما چیکار کنیم که از مد نمیافتیم؟) شاید اگر اینطور فکر نمیکرد، میشد فیلمهایش، قهرمان هایش و قصه هایش را باور کرد.
سحر عصرآزاد
ثبت نظر